بانوی سنت شکن وبا عظمت کشور ما بهار سعید
امان معاشر امان معاشر

 

خدا را شکربا بانوی سنت شکن وبا عظمت کشورما بهار سعید ارتباط حاصل کردم .  من این بخت را انعام خداوند میدانم که برایم هدیه شده است.اشعار ناب این سردار شاعران زن را خوانده  و لذت برم .یک دوست مهربانم که شاعر توانای کشور مااند، مریض در بستر شفاخانه است. امروز به عیادت شان  رفتم و قطعه شعر از بهار سعید را نزدشان خواندم  اوشان با تبسم چشمانشان را باز کرد و گفت:"شاعر این شعر انسان بزرگ بوده است" از خوشی این پیام را به صفحه ی فیسبوک خانم نازنین بهار سعید گذاشتم و چند قطعه شعر کیف  بخش انرا انتخاب و خدمت دوستان میگذارم تا از خواندن ان لذت ببرند.

من راجع به بهار سعید درین جا چیزی نمی نویسم ، با این بانوی عزیز مصاحبه ی ماندگار خواهم داشت. بخاطر معرفی  اندک شما خوانندگان چند سطر نوشته محترم  سیستانی را اقتباص میکنم که در وصف بهار سعید آورده است.

 

"اثر بخشی اشعاربهارسعید براستاد امان الله حيدرزاد، مجسمه ساز مشهور کشورمقیم امریکا، بحدی عمیق بوده که با خواندن شعر فوق تیشه برمیدارد وازسنگ خارا مجسمه بس زیبا وماندگاری از بهار سعید میتراشد وطی مراسم باشکوهی آنرا به شاعر اهدا میکند. بنابرنوشتۀ آقای امام عبادی استاد حیدزاد هنگام پرده برداری از روی مجسمۀ بهار در يکی از سالونهای نيويارک چنین گفته بود: « وقتی مجموعه بهار سعيد بدستم رسيد ، اشعار اين سخنسرا مرا به گريه انداخت ، مخصوصا وقتی شعر « آرزو» را خواندم ، قلم برداشتم تا چيزی بنويسم ، لحظه ای بعد متوجه شدم به جای نوشته ، تصوير خيالی ازاين شاعر نامور کشيده ام ، و اين برايم انگيزه ای شد تاپيکرهً اين شاعر را بسازم».
ومنوچهر اميدوار رئيس انجمن فارسی زبانان ايران درآن محفل ضمن سخنانی گفت : امشب آرزوکردم کاش من هم افغان می بودم. چنين نو آوری در تاريخ ايران هم بی سابقه است که از هنرمندی بويژه از خانمی در زمان زندگی اش با ساختن پيکرهً او قدردانی کنند. بايد اين ابتکار را برای استاد حيدرزاد و اين افتخار را برای خانم بهار سعيد تبريک گفت!!»
 (مقاله امام عبادی)"

چشیدن

من به دستان تو غلتم که تنت را بچَشَم

روی لبهای تو لغزم دهنت را بچشم

پنجه هایم برسد گر که گریبان ترا

داغی سینه ی بی پیرهنت را بچشم

پر زنم با مژه ها در شکن مژگانت

دیده گان غزل آرای مَنت را بچشم

بکشم در نفسم سوز نفس های ترا

سینه در سینه دل افروختنت را بچشم

گوش روی دهنت مینهم و میخواهم

کز روش های لبانت سخنت را بچشم

پیرهن باز، لب غنچه، دهان پر گل

روز پیمایمت و شام تنت را بچشم

از دفتر « چادر »

بهار سعید

بيا مرا بتراش

بيا مــرا بــتــراش ای تـنـم بدستانت
به بت سرای دلت در شبان رويايی
بيا مرا بتراش تا سحـر مرا بتراش
به لمس و بوسه و ناز و نيازو زيبايی
بيا مـرا بتراش در حرير و ابـريشم
به بسـتر شب تنهائی سوزعريانـت
بشـوق پـنجه کشيدن زپای تا بسرم
چـونوروسوسهً شمع ذوق چشمانت
زبوسه ريز لبانت ببـار گــل به تنم
شـراب تشنگی عشق در گلـويم ريز
بـبـردلـم بـه ســر بـالـهای مـژگـانت
به جـذبه های نگاهت زخود فرويم ريز
بکش مرا به خم و پيچ های آغوشت
به کوره ی نفــسـت آتشم کن،آبم کن
ميان عشق قـوی پنجه ی دو بازويت
بگيرم و بـفشار، بشکن و خرابم کن
بهار سعید

بیا در بسترم امشب


زعشق آتشین تـو به سـوز دیگرم امشب
به رویائیکه می بینم که تابی بـرسـرم امشب
چوقرص ماه آتشپاره افتی در برم امشب
بدستان تو می بخشم تن عصیانگرم امشب
بیا در بسترم امشب
برای حس گـرمایت به حسرتگاه تنهایم
به بستربی تو میسوزم، به آتشگاه بیجایم
چوشاخ عشق تر روئیدۀ این حرص زیبایم
که داغ بوسه هایت گل زند برپیکرم امشب
بیا در بسترم امشب
بروی شانه هایت ریز،عـطـر تـازه ی مـویم
به دور گردنت پیچد دو دستم تا به بازویم
به تنگ سینه ات بفشارجسم داغ وخوشبویم
به شعرم بهر آغوشت خودم عریان ترم امشب
بیا در بسترم امشب
فرار از خود نمایم در برو ودوش تو میگردم
زهر سودر تو می پیچم، عسل نوش تو میگردم
به شور وشوق سرمستی هم آغوش تو میگردم
دوتا پیکر یکی گردد، ترا درخود برم امشب
بیا در بسترم امشب

 

بهار سعید


October 5th, 2012


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
شعر،ادب و عرفان